Posts

Showing posts from October, 2006
* صبحي از سر درد داشتم مي مردم الان از خفه درد..... اوليشو تو به دادم رسيدي.... دوميشو ....!!...؟؟
* تازه فهميدم كه خيلي وقته آپ نكردم اينجا نه اينكه ميام هر وقت اين صفحه آهنگه خاليم ميكنه به خيال اينكه آپ كردم ميرم و الا مث سه صفر000ظرف سه چهار روز شصت و چند رو رسونده بودم به هشتاد و چند
* اين آهنگهاي لاچيني منو بد جوري برده به عقب عقب ها ها راس ميگي ها.... فردا شب سالگرده بابامه... چي باحال با تمام شور و شوقي كه امروز برا زندگي داشتم ... خيلي دلم ميخاد بدونم سالگرد باباي اون دختره كي ميشه نه اينكه نا اميد باشم ها نه چن وقتيه كه به مردن فكر ميكنم نه از روي شوق بهش يا نا اميدي در زندگي يه جور فضوليه بگم بهتره با اينكه دوبار تجربه نصفه و نيمه دارم ازش و ميتونم با اطمينان بگم كه در هر حالتي از مرگ آدم به هيچ وجه احساس نمي كنه كه داره مي ميره يه چن ثانيه يا چن دقيقه قبلش چنان از دنيا و مافيها مي بره كه نميفهمه داره ميميره يا چي ... اما دلم خيلي ميخاد بازم اون لحظه ها رو درك كنم ... كاراي بابايي و خودم رو تو اون لحظات آخرش جلو چشام مياد و حقا فزت برب كعبه لايق بابايي بود
* بدبختي هاي امروز هوا رو برام تازه كرده اون فضاي وارفته احساساتي كه قبلا بود رو بي نمك كرد و از بين برد دشت امروزم يه دونه ورق از اون خميني هاي تازه در اومده بنفش بوده تكميل شد نه ؟ ميگم خدا يه وخ ورشكست نشه ؟
* بعضي وقتا زمان اون مي رسه كه بايد نياز به محق بودن رو رها كنيم
* اما شانس فرعون رو دارم .. گفته باشم !!!!
* دريا كه ميرم آبش مي خشكه... كسي نميخاد بياد ببرمش از اقيانوس آرام ردش كنم ؟ آخه از نسل موسي ام
* به ابتکار اولين آدمی که به يه گاو اشاره کرده و به دوستاش گفته: "بچه ها من اون کيسه آويزونو فشار ميدم و هر چيزی که ازش بيرون اومد،ميخورم" حسوديم ميشه..
! زندگي ديگه ازم دلگير نشو !!! باشه ؟ راستي زندگي ! تو رو مثل آينه تو تاقچه اتاق كوچيكم ميزارم تا خودمو توش ببينم .... ها ...زندگي ! يه چيز ديگه .... دل مهربونم رو تو اين شهر گم كردم تا جاييكه يادم مياد جنسش از شيشه بود نكنه طفل همسايه اونو با سنگ شكسته باشه يا با تي پايي گوشه اي پرت شده ! يه بار بهت اينو گفته بودم يادته ؟ به نظرت سر دل بيچاره من چي اومده ها ؟ اون كه مستحق اين آوارگي نبود بود ؟ خدا منو ببخشه
،تو زندگي دروني آدم ، هميشه افسردگي و دلزدگي ذره ذره توي جسم و جان همه چي نفوذ ميكنه نفي مطلق زيبايي طبيعي نقي مطلق شادماني زندگي غيبت مطلق درك زيبايي ِ خوش تركيبي كه هر پرنده و جانوري داره و مرگ مطلق قوه شهودي آدم از جمله نماد هاي وحشتناك و تيره و تاري است كه درپي تسليم شدن به اين ميل به رسوب ، ركود و كرمخوردگي جان من و تو ظهور ميكنه .
!مدتي است فهميدم مايه اضطراب شعورم بودم
..... من چندان چيزي نيستم ، باد هم به گلو نمي اندازم ولي هر چه هست ، ميدانم كه هستم و براي خود يه زندگي دارم .... زندگي ناچيزي ندارم اما ... زندگي آنقدر طولاني نيست و تنها يه بار هم هست ... من حق دارم .... نه ،‌ اگر مايلي حق نگم ، آره به نظر خود خواهانه مياد ... من وظيفه دارم كه اون رو به هدر ندم ... سر سري از اون نگذرم شعاري كه عملي نشد
Image
كسي دلش ميخاد زبون اين موش رو بخوره ؟
، تو! آري تو از جمله كساني هستي كه انسان دوستشان ندارد به اين علت كه مي ترسد دل بسته شان شود ( پس يعني به همان علت كه دوستشان دارد)