*
اين آهنگهاي لاچيني منو بد جوري برده به عقب عقب ها
ها راس ميگي ها....
ها راس ميگي ها....
فردا شب سالگرده بابامه...
چي باحال
با تمام شور و شوقي كه امروز برا زندگي داشتم ...
با تمام شور و شوقي كه امروز برا زندگي داشتم ...
خيلي دلم ميخاد بدونم سالگرد باباي اون دختره كي ميشه
نه اينكه نا اميد باشم ها نه
چن وقتيه كه به مردن فكر ميكنم
نه از روي شوق بهش يا نا اميدي در زندگي
يه جور فضوليه بگم بهتره
با اينكه دوبار تجربه نصفه و نيمه دارم ازش
و ميتونم با اطمينان بگم كه در هر حالتي از مرگ
آدم به هيچ وجه احساس نمي كنه كه داره مي ميره
يه چن ثانيه يا چن دقيقه قبلش چنان از دنيا و مافيها مي بره
كه نميفهمه داره ميميره يا چي ...
اما دلم خيلي ميخاد بازم اون لحظه ها رو درك كنم ...
كاراي بابايي و خودم رو تو اون لحظات آخرش جلو چشام مياد
و حقا فزت برب كعبه لايق بابايي بود
Comments