6
از پله هاي خونه شهين كه بالا رفتيم، از گرما تلف بوديم ؛
توي توالت شلنگ آب سرد گرفتيم و تپش قلبم از سرماي ناگهاني...
...
آزيتا گرم تعريف داستان خودش بود و متوجه اوضاع ناجورش نبود ، نبودم ...
يهو مامان شهين اش فرياد كشيد :
دختر چند بار بهت بگم جلو مردا درست بشين ،
پتياره گــــُه !
صداي پس كله آزيتا ما را تازه متوجه اوضاع و احوال مضحكش كرده بود .
سرخ شدن گونه هاش مخلوطي از
شرم ناشي از تحقير
شرم ناشي از اوضاع خودش
و شيطنت
و چقدر چهره اش ابري است
به هيچ وجه نميتونم خطوط قيافه اش رو به ياد بيارم ...
بيست و پنج شيش سالي ميشه نديدمش
تو نديديش؟
الان واسه خودش زني كامل و رشيدي شده
وروجكي بود واسه خودش
و چقدر ساده كه بخاطر سركشي يواشكي
زير لحاف شهين و ناپدريش، چه كتك ها كه نخورد
همش ميگفت نميدونم چرا اينا روزا كتك كاري دارن شبا همو خفه ميكنن
ياد كشك بادمجوناي شهين بخيـــ.....
آهاي علي واكسي

Comments

Popular posts from this blog