6
من :
چه دانستم که این سودا
مرا زین سان کند مجنون
دلم را دوزخی سازد دو چشمم را کند جیحون
.........
.........
چه دانم من دگر چون شد
که چون، غرق است در بی چون
چه دانم های بسیار است لیکن من نمیدانم
که خوردم از دهان، بندی، در آن دریا کفی افیون
او :
نگفتمت که تو را ره زنند و سرد کنند
که آتش و تپش و گرمیه هوات منم ؟
نگفتمت که مگو کار بنده از چه جهت نظام گیرد
خلاق بی جهات منم؟

Comments

Popular posts from this blog